X
تبلیغات
رایتل

وفات حضرت خدیجه سلام الله علیها تسلیت باد  

تاریخ : پنج‌شنبه 27 خرداد 1395 در ساعت 08:10

رحمت خدا بر خدیجه علیها السلام باد که شاخه‏ های بی‏ پناه رسالت، بر ریشه‏ های مقتدرش پیوند خورده بودند.



ماندن "مرد" می خواهد.  

تاریخ : چهارشنبه 19 خرداد 1395 در ساعت 12:12

ماندن "مرد" می خواهد.پشتِ کسی که آمده ای و اهلی اش کرده ای را دم به دقیقه خالی نکردن "مرد" می خواهد. مردانگی به منطقی بودن نیست. عشق و عاشقی کردن "مرد" می خواهد. احساس امنیت "مرد" می خواهد. شانه شدن برای دلتنگی های زنی که دوستت دارد "مرد" می خواهد.مردانگی به موهای سفید کنار شقیقه ها نیست. مردانگی اصلا به مرد بودن نیست! ماندن "مرد" می خواهد. ساختن "مرد" می خواهد. بودن "مرد" می خواهد.بدبختانه تمام خوشبختی های کوچک و ساده ی دنیا "مرد" می خواهد، و از همین رو کار جهان رو به خوشبختی نیست!

تو قاتل تمام لحظات خوب زندگیمان شدی؛لحظاتی که با ساقه های پوشالی عشق در هم تنیده بود .عشق  ، رویای صادقانه کودکیمان چه مظلومانه در زیر پای غرورت له شد

شاید این روزها حسی برای نوشتن نداشته باشییا  حرفی برای ثبت این لحظات؛ از یادآوری خاطرات شروع این ماه بیزار باشی اما صادقانه میگویم هنوز همانی هستیم که با هم عهد بستیم و به ابالفضل(ع) تکیه کردیم

دوستت دارم با همه لحظاتی ک این روزها برایم خلق کردی و میکنی که هر روزش بارقه ایست از شعله های آتش جهنم خدا

 

last seen a long time ago  

تاریخ : شنبه 15 خرداد 1395 در ساعت 08:43

گاهی تمامِ دار و ندارت می شود مرور خاطره هات

خوندن مسیج های خاک خورده

یادآوری قول و قرارهای به نتیجه نرسیده

من رسیدم نگران نباش هایی که، دیگه اهمیت نداره

لبخند زدن به کلمه هایی که فقط خودت معنیشو می فهمیدی

انقدر ورق میزنی تا میرسی به

 

last seen a long time ago

 

گاهی توو اوجِ نداری،با چه چیزهای ساده ای دلخوشی...




یه دنیا حسرت...  

تاریخ : شنبه 11 اردیبهشت 1395 در ساعت 08:43

بعضی وقتا آدما الماسی تو دست دارن، بعد چشمشون به یه گردو می افته دولا میشن تا گردو رو بردارن،

الماسه می افته تو شیب زمین، قل میخوره و تو عمق چاهی فرو میره، میدونی چی می مونه؟

یه آدم، یه دهن باز، یه گردوی پوک و یه دنیا حسرت...

مواظب الماسهای زندگیمون باشیم، شاید به دلیل اینکه صاحبش هستیم و بودنش برامون عادی شده ارزشش رو از یاد بردیم


مکالمه های کوتاه  

تاریخ : پنج‌شنبه 9 اردیبهشت 1395 در ساعت 06:33

مکالمه های کوتاه

کفاف گلایه های بلند مرا نخواهد داد

تا کی سلام کنیم

حال هم را بپرسیم

و به هم دروغ بگوییم که خوبیم

دروغ هایمان از سیم های تلگراف و کوهها و دشت ها عبور کنند

و صادقانه به هم برسند

ما فقط

دروغهایمان به هم می رسد

من خوب نیستم

اصلا ...


مى گویند فاصله ، عشق را تهدید می کند  

تاریخ : سه‌شنبه 7 اردیبهشت 1395 در ساعت 21:35

تا زنده ایی در برابر کسی که به خودت علاقمندش کردی مسئولی

مسئولی در برابر اشک هاش در برابر غم هاش، در برابر تنهاییش

اگر روزی فراموشش کردی دنیا به یادت خواهد آورد

مى گویند فاصله ، عشق را تهدید می کند .دروغ می گویند ... من هرچه از تو دور شدم دلتنگ تر شدم


عاشق مفلوک ...  

تاریخ : دوشنبه 6 اردیبهشت 1395 در ساعت 23:52

قهر نکن عزیزم! همیشه که عشق پشت پنجره هامان سوت نمی زند گاهی هم باد شکوفه های آلوچه را می لرزاند. دنیا همیشه قشنگ نیست. پاشو عزیزم! برایت یک سبد ،گل نرگس آورده ام با قصه ی آدم ها روی پل آدم ها روی پل راه می روند آدم ها روی پل می ترسند؛ آدمها روی پل می میرند.

خب می شود اینطوری بیان کرد که بجای آوار برداشت و ... یک بار سوال کنی به چه دلیل این مدت ازت احوالی نپرسیدم؟

این مدت بدترین شرایط ممکن رو داشتم برای همین اکثر پست هایی که میبینی از قبل نوشته شده و با قابلیت انتشار منتشر می شود

متاسفانه همیشه من مقصرم و چون دوستت دارم به جان می خرم تحقیر در همه الفاظ و نوشته هات

من هیچ چیز رو پنهان نکردم فقط بیش از حد دوست دارم و تو هیچوقت گوش شنوایی نداشتی و من بخاطر اینکه مبادا از دستت بدم مجبور شدم تمام زجرهای شبانه روزم رو بریزم تو درون خودم عین خودت عشقم


آبرو داری کن عزیزم  

تاریخ : یکشنبه 5 اردیبهشت 1395 در ساعت 07:22

این بار صدم بود که امروز باهات تماس میگیرم! ولی ازت هیچ خبری نیست. مثل دیروز، مثل چند روز پیش ...

گوشیمو دستم گرفتم و تا خواستم شمارتو بگیرم، راننده تاکسی از توی آینه دیدو با یه لبخند، صدای ضبط رو کم کرد. دوتا خانم کنار دستیم ساکت شدن و اونی هم که کنار راننده، جلو نشسته بود، داستانشو نیمه تمام رها کرد. حتی ماشین های بغلی اَم دیگه بوق نمیزدن.

همه یجورایی ساکت بودن تا من راحت تر باهات حرف بزنم.

آبرو داری کن عزیزم. لااقل این یه دفعه، گوشیتو جواب بده ...


توهمات ذهنی  

تاریخ : شنبه 4 اردیبهشت 1395 در ساعت 22:13

باران که می  آید، تا بجنبی، آب پاکی می ریزد روی تقدیرت.سر برمی گردانی،می بینی عشق دارد از آن دورها سلانه سلانه با همه بار و بندیلش می آید تا سرک بکشد لابلای زندگیت.چشم به هم بزنی،هوایی ات می کند،انگار نه انگار خواستی از روزگار محوش کنی،تبعیدش کردی ناکجا آباد.آن ناکجا آباد دل ویران من است.بنظرت میشود تاریخ تولد عزیزترین فرد زندگی آدم که معشوقش هست یادش بره؟اما درست اولین قطره که ببارد،برمی گردد،عین بختک خودش را می اندازد روی روزهایت. دل هم سنگ  رو یخ ت می کند.دوباره عاشق می شوی.زیر باران می رقصی،می رقصی،می رقصی.باران که می آید،دل دیگر سر به راه نیست...دوستت دارم همه هستی من و با هجمه بی اعتنایی و تهمت و ... باز هم یگانه عشق منی حتی اگر با توهمات ذهنیت باز بشینی برای خودت زمین رو به آسمان ببافی


بستنِ چشم هایت چیزی را عوض نمی کند...  

تاریخ : جمعه 3 اردیبهشت 1395 در ساعت 23:13

. باید نگاه کنی!

این یکی دیگر از مقررات ماست.

بستنِ چشم هایت چیزی را عوض نمی کند...

چون نمی خواهی شاهدِ اتفاقی باشی که می افتد،هیچ چیز ناپدید نمی شود.

در واقع دفعه ی بعد که چشم باز کنی اوضاع بدتر میشود...

دنیایی که تویش زندگی می کنیم اینجور است آقای ناکاتا!

چشمانت را باز کن!

فقط بزدل چشم هایش را می بندد.

چشم بستن و پنبه در گوش چپاندن باعث نمی شود زمان از حرکت بایستد!!


( تعداد کل: 640 )
<<    1       2       3       4       5       ...       64    >>