X
تبلیغات
رایتل

سپید و سیاه...  

تاریخ : جمعه 1 اسفند 1393 در ساعت 17:20

سنگینی واژه ها

بر تنم زخم میزنند

در اندیشه خیالی نو

سپید ، سیاه

تلخ ، شیرین

مچاله میشوم

در خاطرات...

مثل تو بودن خوب نیست  

تاریخ : پنج‌شنبه 30 بهمن 1393 در ساعت 14:26

مثل تو بودن خوب نیست

مثل تو شدن بدتره

*************************

کلامت پر از نشانه ست

دروغ نمیگن

برخلاف ظاهر آراسته ت !!!

شاید محرم اسرارت نباشم

اما ، اما، اما

در درونت انگار کسی فریاد میزند

....................................

حال عجیبی دارم ، از درکش عاجزم

***************************************************************

چیزی یا حسی مرا به تو پیوند میدهد

صدای خش خش برگها در زیر پای عابران

زردی رخسار طبیعت

رقص قاصدکها

خبر از تکرار و تقدیر ناخواسته میدهد

مرا دریاب ، مرا دریاب

غنچه های به گل نشسته با هر وزشی پرپر میشوند


حصر زمان...  

تاریخ : چهارشنبه 29 بهمن 1393 در ساعت 19:19

میخواهم شعری بنویسم

شعری از زمان

زمانی که مرا به حصر نکشیده باشد

و تو در ان نگنجیده باشی

که هیچکس ترا در لابلای خیالم

لمس نکند !

بنویسم ....

از آن ساعت شنی که لحظات مرا

آرام آرام از درون محفظه ای مملو از تقدیر

دانه دانه تقسیم نکند

و من در حسرت بُعد پنجم خویش

نظاره گر بازی تقدیر نباشم



در حسرت فرزند  

تاریخ : سه‌شنبه 28 بهمن 1393 در ساعت 20:15

مدتیست که روی ماه تو را ندیده ام ، دلم برایت تنگ است در این مدت تنها از دلم شکایت شنیده ام.
دلم بهانه ی تو را میگیرد ، تو را میخواهد ، و تنها نیازش دیدن دوباره ی تو است
.
کاش فرا رسد لحظه دیدار ، خسته شدم از این انتظار ، چگونه آرام کنم این دل بیقرار؟
دلم تو را میخواهد ، دلم برایت تنگ شده ، چشمهایم ، چشم انتظار دیدن تو هستند
.
میدانم تو نیز دلتنگ منی ، بیقراری ، چشم انتظاری ، عزیزم باز هم منتظر بمان
.
این انتظار شیرین است ، پایانش لحظه ی به تو رسیدن است ، تو را میگیرم در آغوشم تا رها شود غم دلتنگی و انتظار
 .
عزیزم تو که تنها نیاز منی ، دلتنگ نباش ، ای تو که همیشه در قلب منی
.
میگذرد این لحظه ها ، بهار زندگی در راه است ، پایان میرسد فصل سرد انتظار
.
میدانی که چقدر دلم برای چشمان قشنگت تنگ شده است؟
میدانی که مدتهاست در حسرت یک لحظه گرفتن دستهای گرمت نشسته ام؟
هنوز باور ندارم که دوباره میخواهم تو را در آغوش بفشارم ، هنوز باور ندارم میخواهم دوباره تو را ببینم
 .
هنوز باور ندارم به تنها آرزویم که دیدن تو است میرسم
 .
فدای آن چشمهای قشنگت که به انتظار من نشسته
.


هیچکس باور نخواهد کرد که رگ های عاشقت به جای نبض بغض دارند  

تاریخ : دوشنبه 27 بهمن 1393 در ساعت 22:06

بسم الله الرحمن الرحیم


هوالقاضی و هوالمحبوب


سلام عشق من

صبحت بخیر تاویل آیه ی لتسکنوا الیه فیها(این آیه را بهترین تعبیر برای وجود تو در زندگی سراسر رنج خود یافتم)

شاید دیشب بعد از آن اسفند کذایی،بدترین شب زندگی من البته زندگی من نشیب زیاد داشته اما آن زمان من شکست عشقی نخورده بودم و توانم بیش از این ها بود

نمیدونم چرا هر چقدر تلاش میکنم تا به تو برسونم که تو برای من نفسی نه هوس تو باز بعد از هر فشاری روحی که میدونم از دلتنگی و دوری هست با من اینطوری میکنی


  ادامه ...

مرگ همه آرزوهای من  

تاریخ : یکشنبه 26 بهمن 1393 در ساعت 21:12

مدتها بود که در پی تو بودم ، لحظه ها را میشمردم ، منتظر آمدنت بودم.
مدتها بود قلبم رنگ محبت و عشق را ندیده بود، تنها بود اما از تنهایی لحظه های خوشی ندیده بود
.
روزها بود که چشم انتظار مینشستم ، غروب می آمد و به انتظار طلوع مینشستم
.
تو همان طلوع دوباره در آسمان تیره و تار قلبم هستی ، یک طلوع همیشگی ، بی آنکه غروبی را به همراه داشته باشد
.
بتاب ای خورشید همیشه تابانم ، بتاب و سردی لحظه های بی کسی در قلبم را گرم گرم کن
 .
حضور تو در قلبم آغاز راه خوشبختی بود ، و اینک نیز خوشبختم از اینکه تو را دارم
.
تو را دارم و هیچگاه نمیخواهم بی تو باشم ، نمیخواهم دیگر رنگ غروب را ببینم و گریان باشم
.
میترسم دوباره رفیق تنهایی شوم ، شب بیاید و دوباره همان ستاره خاموش شوم
.
ای تو که در دلم سرچشمه نور هستی نگذار که قلبم تاریک شود ، نگذار لحظه های زیبای در کنار تو بودن قصه فراموشی شود
.
مدتها نشستم تا تو بیایی ، حالا که آمدی ، همیشگی باش ، جاودانه بمان و خستگی ناپذیر باش
.
مثل آن طلوع دوباره ات در قلبم یکرنگ باش ، گذشته ها را به فراموشی بسپار و با ما وفادار باش
 .
بگذار تا اینبار عشق را با افتخار در آغوش خود بفشارم و به استقبال لحظه به تو رسیدن برم
.


ولنتاین  

تاریخ : یکشنبه 26 بهمن 1393 در ساعت 13:51

عاشق که باشی هر روزت ولنتاین است...

هر روزت نوروز است...

بی توقع میبخشی آنچه را که او دوست میدارد...

نه عروسک خرسی نیاز است و نه شکلات...

او قلب تو را میخواهد که لبریز از محبت خالصانه باشد...

عاشق که باشی نیازی به ماشین حساب و جمع و تفریق کردن میزان پول جیبت برای احیاناً خریدن کادو نیست!

فکرت را هم درگیر چی بخرم ها نمیکنی!!!

کلامت که به مهربانی باز شود و رفتارت که ناشی از عشقی بی توقع باشد، نیازی نیست که نگران نخریدن کادو باشی! همینها برایش دنیایی ست...

عاشق که باشی تقویم به چه درد میخورد!؟

ولنتاین، نوروز، روز پدر و روز مادر، روز دختر و... همه و همه را دور میریزی...

و هر روزت را بدون نام گذاری روز عشق نامیده ایی...

روز عشق ورزیدن به کسانیکه لیاقت و ارزشش را دارند...

عاشق که باشی دیگر مرغ همسایه برایت غاز نیست!!!

کور و کر میشوی برای دیگران از وجود و برکت عشقت...

و برای وجودش خدا را سپاس خواهی گفت...

بیایید کمی راحت تر و ساده تر زندگی کنیم...

ساده باشیم و ساده همدیگر را دوست بداریم


تنها خواسته من از تو برای زندگی  

تاریخ : شنبه 25 بهمن 1393 در ساعت 23:48

عهد بسته ام از همان روز اول قبل از اولین تماست
در آن صبح فراوش ناشدنی برای من،تا چشمانت را دیدم دلم لرزید!تا تو را دیدم دیگر چشمهایم جز تو کسی را ندید!پرنده ی تنهایی از قفس دلم پرید...قلبم صدای تپشهای قلبت را شنید ، سرنوشت لبخندی زد و گفت شما عاشقید!قلبم دوباره به لرزه افتاد ، قناری عشق ، ترانه عاشقی را سر داد...شعرهایم بوی تو را میداد ، با همه خستگی سفر باز خسته نمیشدم از دیدارت....با این قلب و دلت عهدی بستم به نام عشقت!چشمهایم خیره به چشمت ، دستم درون دستت ، به خدا همیشه وفادار میمانم به عشقت!این خزان با تو بهاری شده ، دلم برایت تنگ شده ، در کنار تو بودن تنها آرزویم شده ، نامت ورد زبانم شده ، عشق تو بهانه ای برای بودنم شده ، رفتنت کابوس هر شبم شده !خلاصه اینکه اگر باشی ، من زنده ام ، اگر نباشی به خدا میمیرم!قلبم میشنود صدای تپشهای قلبت را ، قلبم زنده است ، با همین صدا ، با همین نوای آشنا....با قلبت عهد بستم که همیشه عاشقت بمانم ، هیچگاه جز نام تو ، اسم کسی دیگر را بر زبان نیاورم ، تو آخرین عشق منی یعنی یا تو یا هیچ کس دیگه یعنی یا تو یا مرگ در جوانی، عهد بسته ام هیچگاه بهانه نیاورم حتی اگر مثل همه روزهای زندگی طرد شوم!

لعنت جاویدان خدا در دنیا و آخرت به من و امثال من  

تاریخ : جمعه 24 بهمن 1393 در ساعت 22:03

یادمان باشد..

اینجا زمین ست

و..

خاک ،آب، هوا ، آتش

عناصر چهارگانه آن !

یادمان باشد..

آتش تنها بذری بود

که در خاک درونمان کاشتم

و..

هیچ آبی فرو کشش نکرد

یادمان باشد...

زندگی باید کرد

عشق را در آغوش کشید

یادمان باشد..

ما نیز روزی خواهیم رفت

پشت به سایه های درد

آزاد و رها ....

و  جسم خاکیمان افسوس خواهد خورد

که به قدر لحظه ای زندگی نکرد

پس بیا و به این فراق که از درون نابودمان کرده پایان بده زیبا و مهربان من

رویای من فریاد می زنم و افتخار میکنم ک عشقی جاویدان و زیبایی چون تو را خدا به من عنایت کرده

بابت وجودت هزاران بار خالقت رو شکر میکنم و تا ابد پایبند به تو و عشقت می مانم حتی اگر عشقمان را نبینی


رویایی با طعم عشق و حلاوت انسانیت  

تاریخ : پنج‌شنبه 23 بهمن 1393 در ساعت 22:31
اینجـــا من مینویســـم
خـــودم را
لحظه هـــایم را
عصبـــانیتم را
دلتنگی هـــایم را
غرغر هـــایم را
گله هـــایی که هیچگاه 
به زبـــان آورده نمیشـــوند
و مدام نوشتـــه میشونـــد
چیزهـــایی
که روزی آزارم میـــداده
خـــودم را . . .
تـــورا . . .
اورا . . .
همـــه را . . .
توی آشفته تریـــن لحظات 
هـــم مرا ببینی ظاهـــرم آرام است
اما اینجـــا کلمه هام فریـــاد است
اینجـــا مال مـــن است . . .
مال خـــودم . . .
هر جـــور دلم بخواهـــد
مینویســـم ...
تا آرامم کنـــد 
وقتی صدا کـــم می آورم
وقتی بغض میکنـــم . . .
وقتی میمیـــرم . . .
هر کس دلـــش گرفته است
از اینجـــا برود
اینجـــا 
اتـــاق ترک خورده 
خـــاطرات من است . . .

( تعداد کل: 36 )
   1       2       3       4    >>