X
تبلیغات
رایتل

یلدای آدمها همیشه اول دی نیست  

تاریخ : یکشنبه 30 آذر 1393 در ساعت 16:41

یلدای آدمها همیشه اول دی نیست ، 
میتونه تمام شبایی باشه که یه غمی ، دلتو چنگ میزنه 
و به نظرت صبح نمیشه .
هیچ زمستانی ماندنی نیست حتی اگر شبهایش یلدا باشد....
امیدوارم زندگیتون فقط یه شب یلدا داشته باشه اونم اول دی باشه .
همه لحظه های پایانی پاییزیتان پر از خش خش آرزوهای قشنگ..


تقدیم به عشق مهربان و زیبام


به پاکی عشق ، به لطافت با تو بودن و ما با هم آمده ایم که به همه ثابت کنیم معنای عشق واقعی را….  

تاریخ : یکشنبه 30 آذر 1393 در ساعت 03:58

باور نداشتم مال من شده ای ، لحظه ای به خودم آمدم و دیدم همه زندگی ام شده ای؛عشق معجزه نیست ، حقیقتیست در قلب ها که پنهان است و رویای ما به حقیقت پیوست ، قلبهای ما به هم پیوست و زندگی آغاز شدبه تو رسیدم در اوج آسمان عشق ، این بود قصه ی من و تو و سرنوشت.تو آمدی و دنیا مال من شد ، همه ی انتظار و دلتنگی ها و غصه ها تمام شد. تو آمدی و عشق آمد و پیوند ما در کتاب عشق ثبت شد.باور نداشتم مال من شده ای ، لحظه ای به خودم آمدم و دیدم همه زندگی ام شده ای. عشق معجزه نیست ، حقیقتیست در قلب ها که پنهان است. به پاکی عشق ، به لطافت با تو بودن و ما با هم آمده ایم که به همه ثابت کنیم معنای عشق واقعی را.تو همانی که من میخواستم ، مثل تو کسی در دنیا نیست برایم ، مثل تو هیچگاه نیامد و نمی آید و نخواهد آمد ، تو اولین و آخرینی برایم.و با عشق پرواز میکنیم ، میرویم به جایی که تنها آرامش باشد در بینمان، تا در یک سکوت عاشقانه و در اوج آرامش بدون هیچ غمی در آغوشت آرام بگیرم !اینبار سکوت زیباست، چون درونش یک عالمه حرفهاست ، حرفهایی در دلهای من و تو ، که هم تو میدانی راز دلم را و هم من میدانم راز درونت راو من ثابت کردم عشق هست ، تو همیشه هستی ، و روزی میرسد که ثابت خواهم کرد از عشقت خواهم مرد.و من و تو همسفران عشقیم تا ابد ، این احساسم همیشه در قلبت بماند….


ثانیه به ثانیه


ای عزیز جان من، من برای مرگ خود یک بهانه می‌خواهم …  

تاریخ : شنبه 29 آذر 1393 در ساعت 16:00

ای عزیز جان من، من برای مرگ خود یک بهانه می‌خواهم  یک بهانه پوچ عاشقانه می‌خواهم. از غمی که می‌دانی با تو بودنم مرگ است و بی تو بودنم هرگز؛ گر بهانه این باشد، من بهانه می‌گیرم. عاشقانه می‌میرم. هنوز هم عاشقانه ‌هایم را عاشقانه برای تو می‌نویسم.. هنوز هم در ازدحام این همه بی تو بودن از با تو بودن حرف می‌زنم.. هنوز هم باور دارم عشق ما جاودانه است..
این روزها دیگر پشت پنجره می‌نشینم و به استقبال باران می‌روم
. می‌دانم پائیز، هنوز هم شورانگیز است.. می‌دانم  یکی از همین روزها کسی که نبض زندگی من است، کسی که جز تو نیست باز می‌گردد.. می‌دانم تمام می‌شود و ما رها می‌شویم؛ پس بگذار بخوانم: اولین عشق من و آخرین عشق من تویی نرو، منو تنها نذار که سرنوشت من تویی..


فرشاد حسامی - پاییز بدون تو


به این خیال که تو هستی ، بی خیال همه چیز شده ام ، در حسرت دوری ات تنها و آشفته ام!  

تاریخ : جمعه 28 آذر 1393 در ساعت 16:48

در این شبهای بی قراری چیزی نمانده که با دلم در میان بگذاری
همه چیز از احساست پیداست ، در این لحظه های نفسگیر ، چیزی نمانده جز دلتنگی و انتظار
و این دل عاشق من ، همیشه بهانه میگیرد از من
 …
بهانه تو را ، تو را میخواهد نه دلتنگی ها را، تو را میخواهد نه به انتظارت نشستنها را
!
در این شبهای بی قراری چیزی نمانده از من ، جز یک دل بهانه گیر
باز هم گرچه نیستی در کنارم ، اما در این هوای سرد ، عشق نفسهایت مرا گرم نگه داشته

به این خیال که تو هستی ، همه چیز سر جای خودش باقیست ، تنها جای تو در کنارم خالیست، به این خیال که تو هستی شبهایم مهتابیست ، تنها درد من در این شبها ، تنهاییست
 !
به این خیال که تو هستی ، بی خیال همه چیز شده ام ، در حسرت دوری ات تنها و آشفته ام
!
کجا بیایم که تو باشی ، کجا بروم که تو را ببینم ، کجا بنشینم که تو هم بیایی،دلم تنها به این خوش است که هر جا باشی ،همیشه در قلبم میمانی
اما تو بگو دلتنگی هایم را چه کنم؟ ، لحظه به لحظه بهانه های این دل بی تابم را چه کنم؟ تو بگو اشکهایم را چه کنم ، انتظار ، انتظار ، این انتظار سخت را چه کنم؟
فرقی ندارد برایم دیگر ، مهم این است که تو هستی ، مهم این است که همیشه و همه جا مال من هستی
اگر من در این گوشه تنها نشسته ام و به تو فکر میکنم ، تو در گوشه ای نشسته ای و در خیالت به من نگاه میکنی ، اگرمن با هر تپش از قلبم تو را یاد میکنم ، تو در آن گوشه با یادت مرا آرام میکنی

اگر من در این گوشه چشم انتظار نشسته ام ، تو در آن گوشه از شوق دیدار همه ی چوب خطهای این انتظار را پاک میکنی



ما باید از هم جدا شویم. باز هم صحبت از جدایی!  

تاریخ : پنج‌شنبه 27 آذر 1393 در ساعت 19:57

ما باید از هم جدا شویم. باز هم صحبت از جدایی!
این بار این جدایی رنگ دیگری است ، حس دیگری است . این بار این جدایی ، جدایی گل است از شاخه خشک
.
شاخه خشک به آن گل امید بسته بود ، به خاطر عطر وبوی آن گل ؛اما اینک که این گل باید از شاخه جدا شود ، شاخه خشک ، خشکتر میشود
.
لحظه جدایی همیشه دلگیر است ، اما جدایی ما دلگیرتر و غمگین تر
.
ما وابسته ایم به هم این وابستگی مقدس بین ما باعث شده به هم دلبسته شویم
.
دلت مهربان است ، دلت درد دل مرا گوش می دهد و با دوای محبتش آن را آرام میکند
.
ای گلم مرا تنها نگذار!
  این شاخه خشک زندگی که دیگر امید به زندگی ندارد را تنها نگذار.
اما حرف من بی هوده است چون این گل باید از من جدا شود.((این گل باید از شاخه اش جدا شود.)) هیچ گلی بر روی شاخه اش نمی ماند یا پرپر می شود یا جدا می شود
.
تو گلی هستی که هیچگاه پرپر نمی شوی و همیشه گلی با همان زیبایت ، و با همان عطرو بوی عاشقی ات . تو گلی جدا شدنی هستی
 .
گل نرگسی که با غبانی خواهد آمد و تو را از شاخه خواهد چید
!
کاش آن باغبان من بودم ، کاش صاحب آن گل من بودم
!
کاش این گل با شاخه اش در خانه عطر و بوی عاشقی می دادند
.
اما این گل از شاخه جدا خواهد شد و شاخه از تنهایی و دلتنگی خواهد مرد و گل در گلدانی دیگر گل می دهد و به زندگی اش ادامه می دهد و عطر و بوی عاشقی را به خانه دیگری خواهد برد. این هم سرگذشت گل و شاخه خشک
 !
گل نرگس همیشه گل خواهد ماند . و شاخه از خشکی خواهد مرد
.
تو هم مثل گل مریم باغبانی خواهد آمد و از شاخه جدایت خواهد کرد
.
افسوس که این دنیا با من خوب نیست و
  با ساز من نمی رقصد!


این چه گلی است که در هر چهار فصل گل است ؟  

تاریخ : چهارشنبه 26 آذر 1393 در ساعت 17:49

خدایا این فرشته مهربان کیست که از آسمان برایم هدیه کرده ای؟

این چه گلی است که در هر چهار فصل گل است ؟

این چه ماهی است که در روزها هم در آسمان است و نور میدهد؟

این چه چهره ای است که در آن پر از روشنایی و زیبایی است؟

این چه پروانه ای است که اینقدر رنگارنگ و زیباست؟

این چه ستاره ای است که در بین تمام ستاره ها درخشان تر است؟

خدایا این چه عشقی است که جانم دیوانه او شده؟

چقدر مهربان است مهر و محبت در وجود اوست.

هدیه خداوند برای من از بهشت است ، فرشته ای که مسافر بهشت است.

خدا برایم این مسافر را از بهشت فرستاده تا برای همیشه  این مسافردر قلبم بماند.او بهشت را دیده و می داند چقدر زیباست!

خدایا این مسافر کیست که اینقدر قلبش از محبت می تپد و او کیست که اینقدر از چشمانش مروارید می ریزد ، از دستانش گرما احساس می شود ، و از نگاهش عشق خوانده میشود؟

او کیست که آمده در قلبم و غوغا به پا کرده و مرا دیوانه خودش کرده؟

او از سرزمین رویایی آمده سرزمینی که همه آرزوی دیدن آن را دارند.

او از بهشت آمده با کوله باری از امید و آرزو آمده.

با ابرها همسفر بوده ابرهایی که رنگین کمان ریلهای آن بودند.

من افتخار میکنم عاشق فرشته و مسافری از بهشت خداوند شده ام!


روزهای سخت(مرتضی پاشایی)  تقدیم به عشقم

چرا آسمان تنها در زمستان بیشتر می گرید،و از گریه هایش سیل به پا می کند؟  

تاریخ : سه‌شنبه 25 آذر 1393 در ساعت 15:07

میان سکوت و آسمان و زمین ، دلهره ای بودخیلی وقت بود آسمان گریه نمی کرد، طوفان غوغا نمی کرد!خیلی وقت بود، چشمها گریه نمی کرد، آسمان ناله نمی کرد!در پشت سکوت سنگین آسمان رازی بود.
آسمان نمی خواست رازش را فاش کند! درد و دل داشت در دلش که نمی خواست خالی اش کند. به فکر فرو رفتم
چرا آسمان تنها زمستان که فرا رسد درد و دلهایش را بیرون می ریزد؟ چرا آسمان تنها در زمستان بیشتر می گرید،و از گریه هایش سیل به پا می کند.
آسمان نیاز به درد و دل دارد، همزبانش ابرهای سیاه هستند، دلدارش بادهای خزان هستند
آسمان نیاز به دلدار دارداما ابرها به خواب رفته اند
آسمان وقتی دلگیر می شود ابری می شود
آسمان وقتی دلگیر می شود تنها می گرید.فریاد می زند اما صحبت نمی کند!
صدای رعدش همان فریاد بی صداست! همان ناله آشناست
!
دلم می خواهد زمستان فرا رسد تا باز هم آسمان دلش را خالی کند

دلم می خواهد به گریه های آسمان نگاه بیندازم و من هم مثل آسمان گریه کنم
می خواهم حالا که همزبانی ندارم مثل آسمان باشم
آسمان زمانی که آبی است ، آرام است
اما زمانی که ابری است گریان است!
آسمان منتظر زمستان است، منتظر ابرهای سیاه سر گردان است
!
آسمان منتظر طوفان است، طوفان خشمگین بی قرار است
!
آسمان نیاز به محبت دارد ، آسمان نیاز به همدل دارد
!
پس همزبان آسمان چه کسی باشد.؟
خورشید که می آید غروب زود غروب می کند ، ماه و ستاره و کهکشان هم که می آید زود طلوع دارد ! ابرها که می آیند زودگذرند و آسمان را شکنجه می دهند و می روند
!
پس چه کسی همزبان آسمان باشد؟
.
چه کسی همراز آسمان باشد
آسمان رازش را درونش نگه داشته چون نه همزبانی دارد !، و نه همدلی!پس همان گریه بهتر است!…
چون هر چه همزبان و همصحبت با او باشند یکرنگ نیستند و خیلی زود آسمان آبی را تنها می گذارند
!ابرها می روند ، خورشید ، ستاره ، ماه و نیز خیلی زود می روند!

شما بگویید همزبان آسمان کیست؟


کلید سرزمین خوشبختی ها در دست او بود…  

تاریخ : دوشنبه 24 آذر 1393 در ساعت 14:40

آشنا شد با دلم ، هم صدا شد با دلم ، عاشق و دلداده شد ، مثل روئیدن گلی دوباره شد.
آسمانی پر ستاره داشت ، مهتابی و عاشقانه داشت ، روزی پر خاطره داشت ، آفتابی و صادقانه داشت

با پرندگان مهربان بود ، با بهار و سفر آرزوها داشت، دوست داشت سفر کند، سفر به شهر عشق کند، سفری در جاده های پر بهار ، جاده های سبز و آشنای سبزه زار

روزی فرا رسید که سفر کرد، همان سفری که آرزو داشت فرا رسید

او سفر کرد
سفر به همان شهر عشق کرد
چشمانی بارانی داشت، نگاهش آفتابی بود، در دلش چه غوغایی بود
!
غروبی عاشقانه داشت، طلوعی دوباره داشت

کلید سرزمین خوشبختی ها در دست او بود

نوای مهربان باران ها در صدای او بود

بهار آشنای عاشقها در وجود او بود


اما نامت را بر روی دیواره سرخ قلبم تا ابد نگه خواهم داشت.  

تاریخ : یکشنبه 23 آذر 1393 در ساعت 17:32

سر آغاز نامه عاشقانه با نام یارم می نویسم صادقانه.
از عشق می نویسم از صفایش ، از محبت می نویسم از وفایش ، از دلش می نویسم ، از نگاهش
.
در همان لحظه اول که تو را دیدم عاشقت شدم، عاشق آن چهره ماهت شدم ، عاشق آن قلب تنهایت شدم
.
عاشق حرفهای پر مهرت شدم، عاشق چشمهای زیبایت شدم
.
در همان لحظه بیادماندنی دلم به دست و پایم افتاده بود که بیایم با تو دردو دل کنم . چیزی در دلم مانده و غوغا به پا کرده که موقع درد و دلهایم به تو خواهم گفت
…!
می خواهم بگویم دوستت دارم، عاشقت هستم
.
درهمان لحظه اول که تو را دیدم احساسی در دلم داشتم
!
احساس می کردم چشمانت به من می گویند بیا باهم باشیم ، از هم بگوییم ، بادل باشیم
.
چشمانت به من می گویند بیا و با عشق همسفر باش
!
ای هستی ام ، ای یاورم ، ای دلدار زندگی ام زودتر بیا و در قلبم خانه کن. بیا و قلبم را آرام کن. بیا تا دلم خون نشده ، تا گل خونمون همش پرپر نشده! بیا سر قرارمان ، قرار هر روز و هر شبمان
.
نامه ام را برایت بر روی بهترین کاغذ زندگی می نویسم با جنس اعلا
.
اما نامت را بر روی دیواره سرخ قلبم تا ابد نگه خواهم داشت
.


نبض احساس تقدیم به رویای هر روزم


منی که مدتها به عشق تو نفس میکشم ….  

تاریخ : شنبه 22 آذر 1393 در ساعت 13:26

ای که تو با چشمهای نازت ، دیوانه کردی قلبم را ، نگاهی هم به قلب من بینداز
ای که تو با ناز نگاهت ، دیوانه کردی چشمانم را ، حس کن هوای نفسهایم را

ای که تو با دستان گرمت ، به آتش کشیدی دستان سردم را ، مرا
  در میان خودت بگیر ، مرا بسپار به آغوشت ، رهایم کن ، از همه چیز خلاصم کن، بگذار لحظه ای رویایی شوم
ای که تو دیوانه کرده ای دل عاشقم را ، در این حال جنونم ، تویی تمام جانم ، قبله راز و نیازم ، ای که تو با چشمهای نازت ، مرا از آن حال به این هوای عاشقی برده ای
ای که بدون تو هیچم ، لحظه ای نباشی پوچم، خالی از عشق و محبت ، خالی از وفا و عادت

ای که بدون تو حتی برای خودم هم نمیتوانم زندگی کنم ، منی که مدتهاست برای تو زندگی میکنم
ای که بدون تو نفس در سینه نیست ، منی که مدتها به عشق تو نفس میکشم
….
ای که بدون تو زندگی برای بی معناست ، منی که از تو یاد گرفته ام رسم زندگی را
….
دست خودم نیست حالم ، بدون تو بازی زندگی را میبازم ، ای که تو هستی پلی عبور از دره ی بی وفایی ها

رهایم کن، مثل همیشه که مرا درک میکردی ، احساسم کن ، مثل همیشه که دوستم داشتی ، عاشقم کن ، مثل همیشه که بودی ، مرا تا پایان راه همراهی کن، که تنها نباشم ، جدا از تو و با غمها نباشم ، خودم باشم و خودت ، بوسه میزنم بر روی گونه هایت ، خیالم راحت است ، قلبم با تو دیگر تنها نمیماند
….


( تعداد کل: 29 )
   1       2       3    >>