X
تبلیغات
پخش زنده جام جهانی

من رهگذری غریب  

تاریخ : دوشنبه 31 شهریور 1393 در ساعت 15:06

تو دردنیای خویشی ومن دردنیای خویش تو بادنیای خویش میسازی و من با دنیای خویش میسوزم  من رهگذر غریب ثانیه هام  ثانیه هایی که غرق ابهامند و من خسته ودرمانده خودم را کشان کشان به آخر خط میرسانم دلم عجیب گرفته است و تو میان خروارها خاطره به خواب رفته ای


راستی من چند ساله ام؟  

تاریخ : یکشنبه 30 شهریور 1393 در ساعت 11:33

روزها در گذرند گاهی به هیچ  ، زمان میرود ولی هر روز یک روز بر عمرمان افزوده میشود و من میماند وحسرت دیروزها****** به آدمی که آنسوی آینه چشمهایش را به من دوخته خیره میشوم چقدر شبیه دیروزهای من است ولی غم غریبی دارد نگاهش دستم را به سویش دراز میکنم اوهم دستش را به سوی من میخواند آری چقدر شبیه بودنهای امروزم است به پنجره نگاه میکنم هوای تازه میخواهد دل گرفته ام انتهای کوچه پیداست کسی قدم برمیدارد آرام وسنگین ولی چقدر مثل  فرداها ، مثل رویاهای پیر شده من است به آینه مینگرم امروز چندمین روز نفس کشیدن من است؟ شناسنامه ام کجاست؟ راستی من امروز چند ساله ام؟


من به سرآغاز سقوط نزدیکم  

تاریخ : شنبه 29 شهریور 1393 در ساعت 08:42

سیاه

سفید

لحظه هایی است که تو برایم ساخته ای

ولحظه هایی رقت بار

برای من که همه وجودم را به آستان محبتت گره میزدم

چرا؟

کجاست جواب تمام ابهامهای من؟

کجاست قطره مهرفروزانت بر سجاده دعاهای گاه وبیگاه من؟

کی؟ چه وقت بودنم را سیراب لبخندی واقعی ، حتی کوتاه خواهی کرد؟

و من به سرآغاز سقوط نزدیکم


کسی با لحظه هایم زندگی نکرد  

تاریخ : پنج‌شنبه 27 شهریور 1393 در ساعت 13:47

صبور باش زندگی چرخ و فلک اتفاقات بزرگ وکوچک است صبور باش و توکل کن نگاه دردمندت را به آستان مقدس او پیوند بزن ولی هیچ کس مرا دربودنم نخواهد دید هیچ کس نمیتواند با گوشت وپوستش عجین لحظه های من شود این نسخه ها با نگاه های دیگران پیچیده میشود کاش کسی با چشمهای من میتوانست نگاه کند کاش کسی لحظه ای ، فقط لحظه ای تنهایی ام را هجی میکرد و بودنم را نفس میکشید کاش صبور باشه هایتان را دم کدام کوزه بگذارم؟ من تکه تکه وجودم با لحظه ها سرشاخ میشود کاش صلح حاکم شود کاش ای کاشها ودعاهای مرا دلی اجابت میکرد صبور باشم!!!!! چاره ای نیست یا باید با پاک کنی تمام بودنها ی امروزم را پاک کنم یا باید برای ساختنی دوباره بجنگم ولی من سرباز زخمی این جنگ نابرابرم نمیدانم شاید باید صبور باشم شاید حکمتی که میگویند همین است شاید!! اما یقین دارم برای ایمانم به عشقم باید تلاش کنم زیرا که خداوند می فرماید: **لیس الانسان الا ما سعی**


دلم میخواهد همه بدانند که آهنگ عبورت را با تمام وجود احساس کردم  

تاریخ : چهارشنبه 26 شهریور 1393 در ساعت 08:19

دلم گرفته است.دلم به اندازه ی تنهایی تک درختی در کویر گرفته است.دلم به اندازه ی بغض پرنده هایی که می پرند و در ملکوت دور افق گم می شوند,به اندازه ی جامی سرشار از سرخی و سیاهی مرگ گرفته است.نمیدانم بوی شوقی که از نفسهای غمناک این شب به جان میرسد,از کرانه های وصال توست یا از نرگس های مستی که بر کنار جاده ی انتظار روییده اند؟ دلم برای سکوت آن شب رویایی همیشه تنگ است.. . دلم میخواهد دفتر دلتنگی ام را باز کنم و از شب های سرد و ساکتم بعد از آن اتفاق بنویسم.دلم میخواهد همه بدانند که آهنگ عبورت را با تمام وجود احساس کردم و با اشکهای بی امانم بدرقه ات کردم.. چه بگویم از هزاران امیدی سبزی که در خانه ی دلم با یاسی که بر تو تحمیل می کند، ویران می شوند؟چه بگویم از شبهای منحوسی که سپید خاموش را فریاد میزنند؟و چشم امید به بهبودیت دارد و امید به آمدنت و رهایی ما از این شب سیاه و آشیانه ای پر امید و ان.. مهتاب بابا


زمزمه های ذهنم  

تاریخ : سه‌شنبه 25 شهریور 1393 در ساعت 08:23

کاش میتونستم فریاد بکشم چنان بلند تا ابرهای سیاهی که بر آسمان زندگی ام سایه انداخته اند را بارور کنم و بارون بیاد و من خودمو زیر هیچ چتری پنهون نکنم برم زیر بارون اسیدی لحظه ها تا تمام بدنم مثل دلم پاره پاره بشه و اونوقت داد بزنم خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااا آخه خدای خوب لحظه های من تا کی میخوای این حس تنهایی و عذاب رو با خودم یدک بکشم تا کی میخوای سوزن دقیقه ها تمام وجودمو سوراخ سوراخ کنن خسته شدم خسته کاش تبری داشتم کاش میشد ولی من میخوام با عشقم زندگی کنم میخوام باهاش نفس بکشم خسته ام از تمام هیاهویی که یقه بودنمو ن رو گرفته دیگه هیچ حس اعتمادی نسبت به من براش باقی نمونده خسته ام تو را به تمام آسمانها وکائنات قسم کمک کن تا همه موانع سد راهمون از بین بره کمکمون کن تا به هم برسیم و این تنها خواسته قلبی منه


چه کرده ای با خودت عشقم  

تاریخ : دوشنبه 24 شهریور 1393 در ساعت 08:15


 """""عمیق ترین درد زندگی درد مردن نیست بلکه یخ بستن وجود آدم ....و بستن چشمهاست """"

چه کرده ای با خودت .... دل ؟؟؟؟؟!چه کرده ام با خودم .... یاد؟؟؟؟؟!زندگی لحظه تنهایی من با خداست .... شاید!!! زندگی فراموش کردن دیروزهاست ..... شاید !!!!!! ولی خوب میدانم زندگی اکنون است و فردایی که خواهد آمد ولی چه می شود کرد با ذهن درگیر دیروزها و خاطره هایی که تلنگرشان مثال جوالدوز  است. فرمت کردن مغز امکان پذیر نیست پس باید یک پا در هوا ایستاد؟؟ !!!! نمیدانم دستم کوتاه وقدرتم کم است همه چیز را به اویی سپرده ام که نمی بینمش ولی حسش میکنم.


التماس برای تماس  

تاریخ : یکشنبه 23 شهریور 1393 در ساعت 11:41

ازخودم برای خودم مینویسم نمیدونم هیچی نمیدونم اینکه کی هستم چی هستم چکار میکنم چکار باید بکنم گاهی به یه پوچی میرسم به رفتن فکر میکنم ولی نمیتونم نه بخاطر ترس بخاطر عشقمون آهنگ آخرین لحظه وحید بهشتی رو خیلی دوست دارم چون آرومم میکنه اشکمو درمیاره نفسمو بند میاره دوستی نوشت مبارزه کن تصمیم بگیر خودت باش ولی بهت بگم نمیدونم ذهنم پراز چیزهای جور واجوره نمیتونم همه رو با هم وکنار هم بچینم به هرچی فکر کنم یه قطب منفی بزرگ هم میاد سراغش به همه فکر ها شک دارم حتی اگه دست محبتی باشه نمیدونم واقعا نمیدونم چند روز پیش داشتم برای وبلاگی نظر میدادم این جمله به ذهنم اومد و براش نوشتم توهمیشه در مرکز سیبل این زندگی ایستاده ای و چشم انتظار گلوله ای سعی کن تیرانداز سیبل دردهای خسته ات باشی جمله قشنگی ساختم ولی خودم نمیتونم خسته ام کاش خدا رضایت بده کاش کاش خسته ام از کاشها خسته از فکرها خسته ازروزها خسته از آدمها

کاش خدا ....

سلام رویای زندگی من امروز صدای پای شکفتن را می شنوم من صدای خنده شاخه برای شکوفه ها را می شنوم من می شنوم که بهار می آید چون به آمدنت ایمان دارم


تو اگر نباشی ..  

تاریخ : جمعه 21 شهریور 1393 در ساعت 08:37

به من بگو تو اگر نباشی شانه های کدامین غزل مرا از این همه تنهایی بگیرد و من ابر هزار دلتنگی را بر دامن کدامین آبی تا بی نهایت گریه کنم؟

به من بگو تو اگر نباشی لذت کدامین شعر مرا به نهایت یک عشق رساند؟

به من بگو تو اگر نباشی کدامین دست مهربان ساحل امن عاشقانه  زورق شکسته ی قلبم باشد؟




ادامه ...

از سر دلتنگی  

تاریخ : پنج‌شنبه 20 شهریور 1393 در ساعت 08:29

چندکلمه حرف .

نمیدونم واقعا چندتا جمله حرف حساب

نمیدونم ، ولی فقط اینو میدونم که تو دلم غوغاییه ، یه آشوبه

ومن نمیدونم هیچی نمیدونم

گاهی به سرآغاز رفتن نزدیک میشم گاهی بخودم میخندم

تویک کلام خودم نیستم همین وبس

ازت ممنونم صفحه سفید که تو اجازه خط خطی کردن لحظه هامو بهم دادی

نمیدونم ، میدونی تو یه گرداب یه مهلکه چی بهش میگن دست وپا میزنم

شاید من خیلی سخت گرفتم ولی میدونم کارم ازگریه گذشته است

دلیلش رو تو عکس بخون




( تعداد کل: 29 )
   1       2       3    >>